دیشب که واتساپ رو باز کردم دیدم شکوفه دوستم کلی پیام تبریک فرستاده
صبح هم مهسا اس ام اس داده بود
نرگس و نسرین و زن دایی هم تبریک گفته بودن
تولد توی نوروز همینه اینقدر همه درگیر سفر و دید و بازدید فراموششون میشه
خواهر برادرهای دیگه که خبری نیست
من چکار کردم امروز؟
صبح بعد از جلسه کتابخونی با بهار قبل اینکه اهل منزل برسن
زدم بیرون
رفتم کافه بعد کنار رودخونه نشستم
یه ماهیگیر به چای دعوتم کرد
بعد هم امتداد رودخونه رو از پل هفتم رفتم تا پل سیاه بعد سفید بعد نادری و آخر پل کابلی
کنار پل کابلی با یه آقای جوان غریبه که منتظر دوستش بود
گپ زدیم
وسط گفتگو گفت من برم سیگار بگیرم هنوز نرفته بود برگشت
یه تیزبر گذاشت کنارم گفت این محض احتیاط باشه پیشت اینجا خلوته تا من برگردم
برگشت با چند نخ سیگار و دو تا دلستر تگری گذاشت کنارم
بعدم رفت دورتر ایستاد تا من راحت تو دفترم بنویسم
یکم بعدش هم دوستش اومد و دعوت کرد باهاشون قدم بزنم
تشکر کردم اونها رفتن منم دیدم خیلی خلوت شده اسنپ گرفتم برگشتم
نه اسمم رو پرسید نه اسمش رو پرسیدم
عاشق اینجور معاشرت هام
نو نیم نو نامبر
فقط خاطره یه حس خوب
پ.ن: عکس های قشنگی گرفتم کاش بشه گذاشت اینجا
فعلا با گوشی گذاشتم بعد با لپتاپ میام میچینمشون




برچسب:
نویسنده: فاطمه رستمی