خرید بک لینک

یه روزی که میخواستم خدا رو متصور بشم

تصویر یه گرگ سفید بزرگ که یه دختر رو تو آغوش خودش گرفته بودن اومد تو ذهنم

دیشب برای لحظاتی عمیقا ازش خواستم همونجور گرم و مطمعن

من رو تو آغوشش بگیره

با همه آلودگی های روحی و جسمی که دارم

نمیدونم گرفت یا نه

نمیدونم برنامه اش برام چیه

هنوز تا اون مرحله تسلیم و پذيرش با شادی در برابرش فاصله دارم

اما به طرح و برنامه هایی که برام داره تا حدودی مطمئنم

دیشب متوجه شدم زبانا میگم راضی ام به رضای تو

اما توی مواقع دلخواه و حساس اونجا که عمیقا مسله ی رو میخوام

دوست دارم رضایتش تو خواست من باشه

و این نشون میده هنوز فاصله زیادی دارم تا اون مرحله

میدونم اگر باشی و اونی باشی که من کمی میشناسمش

احوال الانم رو بهتر از خودم میدونی

دیشب تو دلم و به زبونم موقع مکالمه با شکوفه گفتم

شاید هدیه بزرگتری برام داری از همون هدیه ها که باز من این من

خودخواه میخواد

اما بعد باز گفتم نمیدونم شاید رضایتش برای من اون هم نباشه

شاید اصلا نباید خوش خیالی داشته باشم و معامله گرانه نگاه کنم

فقط همه رو بسپرم به خودش تا بچرخونه هدیه زندگی رو که خودش بهم داده


برچسبها: دوست, خدا, خودشناسی

برچسب: نویسنده: فاطمه رستمی تاريخ: شنبه 13 اسفند 1401 ساعت: 12:32

صفحه بندی