خرید بک لینک

همکلاسی سال اول و دوم دبیرستانم بود. دختره خوش چهره، آروم و درسخونی بود.

بعد از رفتنم از اون شهر دیگه خبری ازش نداشتم

تا چند روز پیش که وصل شدم به گروه واتساپی بچه های  اون دبیرستان.

از یکی از بچه ها جویای حال و احوال مهین شدم.

وقتی گفت سحر جان مهین بیش از 8 ساله که فوت شده غمگین شدم.

پرسیدم چرا

گفت سحر مهین بعد از پیش دانشگاهی عاشق شد و آرزوی وصال داشت.

تا اینکه از قضا یک روز عموی مهین توی یکی از کوچه های شهر میبینه مشغول گپ و گفتگو هستند.

دیدن عمو همان و کتک هایی که از عمو تو خونه خورد همان.

تو همین حین و بین معشوق مهین  با شخص دیگه ای ازدواج میکنه

بعد از اون مهین دچار افسردگی و اضاف وزن شدید میشه و سالها منزوی.

یه روز  تصمیم میگیره به کاهش وزن غیر اصولی و دچار  سوء تغذیه میشه

به حدی که چیزی ازش جز پوست و استخون نمیمونه

و یک روز توی بیمارستانی که بستری شده بوده میخوره زمین و ضربه مغزی میشه و تمام.

مهین عزیزم از 19 سالگی تا 30 سالگی رو با افسردگی سپری کرد

چرا؟

به جرم عشق

بخاطر غروری که شکسته شد

بخاطر بی وفایی که دیده بود

این روزها چهره مهین از جلو چشمم نمیره

برچسب: نویسنده: فاطمه رستمی تاريخ: چهارشنبه 22 تير 1401 ساعت: 19:49

صفحه بندی