خرید بک لینک

دیروز روز مادر بود. هرچند هنوز فلسفه این مناسب ها رو درک نمیکنم ولی خب هر سال به این مناسبت دور هم جمع میشیم.

دیروز تو جمعمون یه حس غم غریبی داشتم که سعی کردم با کشیدن خط و خطوطی با زغال تو ی حیاط و بازی لی لی با نوه ها بهش فکر نکنم.

آخر شب همه رفتن بجز فری، تو تاریکی و رختخواب نشستم یه دل سیر گریه کردم. دلیل غمم رو مامانی قبل از خواب به زبون آورده بود. گفت توی شلوغی احساس کم حوصلگی داشتم. فهمیدم دلیل کم و حوصلگی ایشون و من همون غم تلخ جدایی از مجیده...

مجیدی که دوساله توی جمعامون نیست. و این نبودن تو مناسبتهای خاص بیشتر خودش رو به رخ میکشونه.

پ.ن:

دو چند روزه درست حسابی درس نخوندم. چند شب پیش خواب مجید رو دیدم. انگار که بعد اون حادثه اومده و مجدد داره زندگی میکنه. از نگاه خیره و متعجبم بهش با خبر میشه. میپرسه نگاه میکنی؟ بهش میگم خب دوست دارم. میخنده بعد میگه سحر اینهمه کاغذ خط خطی کردی( منظورش برنامه ای که برای درس خوندن نوشتم) بشین بخون.

برچسب: نویسنده: فاطمه رستمی تاريخ: يکشنبه 18 اسفند 1398 ساعت: 20:20

صفحه بندی